تبليغاتX
«Jajo☺Khan »
 این داستان واقعی است و به اواخرقرن 15 بر می گردد .

در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی میكردند. برای امرار معاش اینخانواده بزرگ، پدر میبایستی 18 ساعت در روزبه هر كار سختی كه در آن حوالی پیدامی شد تن می داد.

در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دوتا از 18 فرزند) رویایی را در سر میپروراندند. هر دوشان آرزو می كردندنقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب میدانستند كه پدرشان هرگز نمی تواندآنها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یك شب پس از مدت زمان درازی بحث دررختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. باسكه قرعه انداختند و بازنده میبایست برای كار در معدنبه جنوب می رفت وبرادردیگرش را حمایت مالی می كرد تادر آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، وپس از آن برادری كه تحصیلش تمام شدباید در چهار سال بعد برادرش راازطریق فروختن نقاشیهایش حمایت مالی میكردتا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیساسكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شدوبه نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طورشبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشیهای آلبرشت حتی بهتر ازاكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت،خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشتو برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپاكردند. بعد ازصرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كردو چنین گفت: آلبرت،برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی ومن از تو حمایت میكنم .

تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان اوسرازیر شد. سرش راپایین انداخت و به آرامیگفت: نه! از جا برخاست و درحالی كه اشك هایش را پاك می كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم،دیگر خیلی دیر شده،‌ببین چهار سال كار درمعدن چه بر سر دستانم آورده،استخوان انگشتانم چندین بار شكسته ودر دست راستم درد شدیدی را حس می كنم،به طوری كه حتی نمی توانم یك لیوان رادر دستم نگه دارم. من نمی توانم بامداد یا قلممو كار كنم، نه برادر،برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از 450سال از آن قضیه می گذرد. هماكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاریها وآبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی درسراسر جهان نگهداری میشود.

یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی ازهمه سختی هایی كه برادرش به خاطر اومتحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویركشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاًدست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند وكار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعاكننده" نامیدند

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

راه اندازی بیمارستان ویژه سگها توسط ارتش آمریکا چاپ ارسال به دوست
1387/09/10 ساعت 23:40:57

ارتش امريکا يک بيمارستان دامپزشکي ويژه سگها را با بودجه پانزده ميليون دلار تاسيس کرد.

iranspca

به گزارش شبکه تلويزيوني فاکس نيوز ،وزارت دفاع امريکا پنتاگون ؛ مجهز ترين و جديد ترين بيمارستان دامپزشکي خود را که براي درمان سگها در نظر گرفته شده در پايگاه هوايي سن آنتونيو تاسيس کرد. اين بيمارستان به گفته سازندگانش در جهان بي نظير است و در حال حاضر هشتصد سگ نظامي در آن در حال درمان هستند. ارتش امريکا با استفاده از پيشرفته ترين وسايل پزشکي تلاش مي کند تا سگهاي بيمار را که نقش بسيار مهمي در عمليات نظامي بويژه در خارج از امريکا بر عهده دارند ؛ درمان کند.
 
اين بيمارستان جايگزين بيمارستان قبلي که در سال هزار و نهصد و شصت وهشت ساخته شد ؛ گرديد. در اين بيمارستان دامپزشکي ؛ حتي دستگاههاي سي تي اسکن و تصوير برداري سه بعدي از سگها وجود دارد. 
واقعا خجالت آور است این مسئله که ؛
>>>>> وضعیت رسیدگی به سلامت حیوانات در یک کشور جهان اولی بر وضعیت سلامت انسانها در کشوری مثل ایران ارجعیت دارد<<<<<

به نقل از واحد مرکزی خبر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

عکسها متعلق به باغ وحش لوجان (Lujan )می باشد در نزدیکی بوئنس آیرس در این باغ وحش هرکس خودش مسئول جان خویش میباشد چرا که با پرداخت 50 دلار شما قادر خواهید بود به قفس شیرها بروید و روی کول آنها سوار شوید با خرس ها بازی کنید یا ببرهای درنده را ناز و نوازش کنید فقط قبلش باید فرم مربوطه را امضا کنید که در صورت خورده شدن توسط این درندگان محترم، باغ وحش هیچگونه مسئولیتی قبول نمی کند و تازه جایزه هم می گذارد آن هم اگر خدای نکرده عضوی از اعضای نازنین شما توسط حیوانات خورده شد برای دفعه بعد شما فقط 5 دلار پرداخت خواهید کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

در هنگام سفر همواره به دنبال مشاهده مناظر زیبا هستیم در عین حال نمی‌توان مناظر زشت را از دید پنهان کرد. در وب سایت VirtualTourist. com فهرست ده بنای زشت جهان ذکر شده است.

ادامه را مطالعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

  مطالعه دست‌خط و تحليل آن امروزه روشي پذيرفته‌شده براي ارزيابي اشخاص در سازمان‌هاست. گفته مي‌شود تحليل دست‌خط شاخصي موثر و قابل اعتماد از شخصيت و رفتار انسان‌هاست و براي ارزيابي مراحل سازماني مانند بازنشستگي، مصاحبه و انتخاب، مشاوره و برنامه‌ريزي شغلي مفيد است.
مطالعه و تحليل دست‌خط افراد، دانشي کهن است که اولين بار در حدود 3000 سال پيش توسط چيني‌ها توسعه يافت. به گفته کارشناسان اين علم، دست‌خط اشخاص در واقع به‌ طور مستقيم از شخصيت منحصر به فرد و شيوه خاص تفکر آنها حکايت مي‌کند.
علم شناخت شخصيت از روي دست‌خط حداقل از 300 ويژگي گوناگون دست‌خط در ديدگاه تحقيقاتي خود استفاده مي‌کند. دست‌خط اشخاص و مکان آن روي صفحه، انگيزه‌هاي منحصر به فرد يک انسان را توصيف مي‌کند. مغز انسان علامت‌هايي را از ماهيچه‌ها به ابزار نوشتاري مي‌فرستد.
همان‌طور که گفتيم، دست‌خط حداقل 300 ويژگي گوناگون دارد که به اصلي‌ترين آنها که حاوي اطلاعات جالب شخصيتي است، مي‌پردازيم.


ادامه مطالب را مطالعه کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

دير كنيد:


هيچ چيز ديگه اي به غير از دير كردن بي خيالي شما رو نشون نميده! امكان داره كه زود رسيدنتون اين مزيت رو داشته باشه كه قبل از اينكه طرف ببيندتون شما ببينيدش، در صورتيكه دير كردن نشون ميده كه مهمتر از اوني هستيد كه مودب باشيد.

كيف پولتونو جا بگذاريد:

با گفتن “كيفمو جا گذاشته ام” بلافاصله تبديل به يك آدم گدا گشنه مي شويد. مرد و زن هم ندارد! آقايون توجه كنند كه اگر قرارتون كافي شاپه، خيلي افته كه براي اينكه آدم خوبي به نظر بياين هر دو فنجان را حساب كنيد. خانومها هم توجه كنند كه آقايون حواسشون هست كه شما مي خواهيد ميز را حساب كنيد حتي زماني كه ظاهراً مي خواهند هر دو فنجان رو حساب كنند.

با موبايلتون صحبت كنيد:

موبايلو روشن كنيد و بذارين رو ميز، بين خودتون و طرف. همه تماسها رو جواب بدين و هر چقدر كه دلتون خواست صحبت كنيد و طرف هم انگار نه انگار كه وجود داره! دليل اصلي جنگ و دعواها موبايله و سر قرار، به جز موارد اضطراري، كاملاً اضافي است.

خالي ببنديد:

مامان بزرگا معمولاً نصيحت مي كنن: “چاخان نكن!”. چقدر هم راست مي گن. مخصوصاً سر قرار.

با اين وجود اگه نميتونين طاقت بيارين، از ماشين گرونقيمت يا ساعت رولكستون صحبت كنين. آنقدر آدم مهمي هستيد كه سرِ كار، ملت به دست و پاتون ميوفتن! به واكنش طرفتون دقت كنيد…البته اگر تا حالا نرفته باشه

غر بزنيد. نق بزنيد. ناله كنيد :

از اينكه هيچ كس به حرفتون گوش نمي ده صحبت كنيد و بگيد كه دنبال يك گوش شنوا هستيد. از بيماريها و مخصوصاً غذاهاي عجيب و غريبي كه مي خوريد صحبت كتيد. اونموقع متوجه مي شيد كه طرفتون چقدر دمغ شده. حالا در همين مورد ناله سر بديد و اين قرار رو هم به ليست قرارهاي نافرجام اضافه كنيد.

گستاخ باشيد:

هم نسبت به طرفتون و هم دوروبريها! با پيشخدمت بد صحبت كنيد و انعام ندهيد. به خاطر سرويس دهي ضعيف به مديريت شكايت كنيد. از طرفتون بپرسيد كه آخرين بيماري مقاربتيش چي بوده و عقيم شده يا نه؟! اگر جداً ميخواهيد تعارف رو بگذاريد كنار تا نبوغتون فوران كنه، بهتره آروغ بزنيد، گاز صادر كنيد، با زخماتون ور بريد، انگشت تو دماغتون بكنبد يا تو مشتتون فين كنيد.

جوكهاي ناجور بگوئيد:

آدم با نمكي هستيد و شنيدين كه مردم از جوكهاي ناجور خوششون مياد، پس بسم ا… . حتماً طرفتون هم از اين جور جوكها خوشش مياد. بالاخره شريك زندگيتون بايد جنبه جوك داشته باشه! نه؟!

شخصیتش رو زیر سوال ببرید:

ازش بپرسید متولد چه ماهی از سال هست؟هر ماهی را که پاسخ داد مثلا متولد شهریور بود فورا بگویید:میگن شهریوری ها بچه ننه اند...راست میگن؟!!!

به موهای طرف با ترحم نگاه کنید و بگویید"خوب یه کاری کن موهات نریزه حیفه!!!" .......

ساعتش رو نگاه کنید و بگین وای مدل همین ساعت رو پدر بزرگم توی حراجی 1500 تومن خرید...راستی تو چند خریدیش؟

اگر دختر هستید از رابطه فوق العاده راحت خود با پسران فامیل بگویید و اگر پسر هستید از رابطه خود با دوست دختر قبلی و اینکه چقدر او داغ و هات بوده سخن بگوید و اضافه کنید "فکر نمیکنم هیچ دختری مثل اون باشه"!!!

اگر در کافی شاپ هستید موقع میل بستنی و یا قهوه از یوبوست خود تعریف کنید و بگویید هر موقعه قهوه میخورم شکمم روان میشه و در دستشویی به صورت ابکی ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

نکند به کشور دوست و برادر، «چین» بر بخورد
مردم امروز در کوچه و خیابان این پرسش را از هم می‌پرسند که چه فرقی میان مسلمانان فلسطین و چین هست؟ این پرسش بسیاری از مردم کشورمان است که بی‌پاسخ ماندن آن در درازمدت، نوعی بی‌اعتمادی را در آنها تقویت خواهد کرد... آیا دولت احساس نمی‌کند که تعلق بسیار به دوستان چینی، به سیاست نه شرقی و نه غربی و به آزادگی نظام جمهوری اسلامی ایران، در عرصه بین‌المللی لطمه می‌زند؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

                        پليس کره با معارضان برخورد كرد.


يه لحظه ـ يه لحظه. اين چند تاست?s


154 تن انواع مواد مخدر نابود شد.

اشتباه نکنيد، اينجا سيرک نيست؛ مانور سگ‌هاي مواد يابه.


تصوير زير مربوط است به يک کليسا در ايالت کنتاکي.

خدا رو شکر کنتاکيه، اگر ايالت مرغ بريون و کله پاچه بود، خيلي وضع بدتر مي‌شد.


همايش قوه قضائيه برگزار شد.

پورمحمدي: بابا گفتن بازرسي همه جا سرک مي‌کشه، ولي نه اينجوري؛ آبرومون رو نبر!

قهرمان اسب سواري بانوان مشخص شد.

با تشکر از اين اسب قهرمان شيطون.


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |



براي يك لباس خوب وزيبا 

گرفتم پول زمامان و ز بابا 

پدر يك بار ديگر داد پندم 

كه اي خوشگل پسر،انبار قندم 

برو و يك لباس خوب بردار 

ببين تو تلويزون چي گفته سردار 

نبايد وصله دار و پاره باشد 

مد آن از روي ماهواره باشد 

نبايد كوته و بد فرم باشد 

نبايد نزد ما اين جرم باشد 

خلاصه اين نصيحت بشنو جانم 

نشه در گوش خر ياسين بخوانم 

بگفتم با بسي تحقير و خنده 

ولم كن اين چيزا كيلويي چنده 

ميخوام خوش تيپ و طبق روز باشم 

اگه دنيا شبه، من روز باشم 

چرا امل بمونم،حيف من نيست؟ 

الان دوران حال و كيف من نيست؟ 

حالا تو تلويزون گفتن يه چيزي 

كجا اينها عمل كردن به چيزي 

*** 
زبعد اندكي گشتم روانه 

ولي قبلش زدم بر زلف شانه 

به بازار پر از كالا رسيدم 

بديدم آنچه تا حالا نديدم 

لباساي عجيب و تنگ و پاره 

نداره كار ما هم استخاره 

يكي از اون طرف داد زد كه آقا 

نرو اون ور بيا اين ور تو حالا 

عجب خوش هيكلي خوش تيپ و رويي 

چه پاهايي،سري،به به چه مويي! 

ادامه مطالب رو حتما بخونید....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |




- کسانی خوشبخت هستند که فکر و اندیشه شان بسوی چیزی غیر از خوشبختی خودشان است. (استوارت میل)

-  آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)

- بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی. (رودی)

- برای کسی که شگفت‌زده‌ی خود نیست معجزه‌ای وجود ندارد. (اشنباخ)

- هیچ چیزدر زیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید نیست. (باخ‌من)

- تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است. (داستایوفسکی)

- با عشق،زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق.

- من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم. (سقراط)

ادامه را مطالعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

همان طور كه برگه‌هاي دعا و قرآن را تكان مي‌دهد، صورتش را مي‌چسباند به شيشه اتومبيل. نگاه راننده روي چراغ راهنمايي كه عدد 140 را نشان مي‌داد، خيره مانده بود. 


دعاي كارگشا، چارقل ... .

...

راننده براي لحظه‌اي، نگاهش را از چراغ راهنمايي مي‌سراند روي صورت او و دوباره بازمي‌گرداند. با انگشت‌هاي ظريف و كوچكش به شيشه ضربه مي‌زند.

آقا تو رو خدا يكي بخر، دعاي حاجت، تعويذات... .

...

راننده نگاهش را از روي عدد 90 برمي‌گرداند و به صورت او زل مي‌زند. چشم‌هاي درشت و خون گرفته راننده، او را يك قدم به عقب مي‌راند.

در اتومبيل باز مي‌شود. راننده به محض آن كه پايش به زمين مي‌رسد، با دستي يقه او را مي‌گيرد، از روي زمين بلندش مي‌كند و با دست ديگر سيلي محكمي روي صورت او مي‌نشاند و بعد پرتش مي‌كند روي زمين.

صداي پيرزن عابر، اجازه‌اي بود براي جاري شدن اشك‌هايش.

الهي دستت بشكند، نمي‌خري، نخر چرا مي‌زني.

صداي بوق اتومبيل‌هاي پشت سر، خبر از سبز شدن چراغ مي‌دهد. راننده با سرعت مي‌نشيند پشت فرمان و حركت مي‌كند. او همان طور كه اشك مي‌ريزد مشغول جمع كردن برگه‌هاي دعا مي‌شود. با صداي برخورد اتومبيلي، گريه‌اش قطع مي‌شود. با پشت دست اشك‌هايش را پاك مي‌كند و به آسمان نگاه مي‌كند و لبخندي مي‌زند.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

معلم عصبی دفتر رو روی ميز کوبيد و داد زد : سارا ...

دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوی ميز معلم کشيد و با صدای لرزش داری گفت: بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقيقه هاش می زد ،تو چشمای سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت و سياه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو مياری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم !

دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

مادرم مريضه...

اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری کنيم که ديگه از گلوش خون نياد ....

اونوقت قول داده اگه پول موند برای من يه دفتر بخره که من دفترهای برادرم رو پاک نکنم و توش بنويسم...

اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.

(شاید تمام کسانی که هر روز در اجتماع از ما تقاضای کمک میکنند،قصه ای تلخ تر از قصه "سارا" داشته باشند.)

"وشاید پول خرد ته جیب شما بتواند یکی از آرزوهای ؛ دخترکی را برآورده کند"

Thank to iranvij.ir

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |


يك لحظه دست نگه داريد... دين و فلسفه و سياست و هر آنچه تاكنون نوشته ايم را لحظه اي رها كنيد....

يك لحظه از قالبهاي ساختگي مان به در آييم، هر آنچه مي گويي و ادعا مي كني ،‌همه را دربست قبول مي كنم تا يك لحظه رها كني همه اين چيزها را...

اي با انصافها ، اي كساني كه درد ٍ دين و دنيا و گذشته و آينده داريد ، نرگس براي عكاس نمي خندد ! 

ادامه مطالب را مشاهده کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

تصویری از مهرورزی سرباز آمریکایی به کودکان عراقی

 

 نمیتوان ملت و دولت یک کشور را به یک چشم نگاه کرد....

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |


سلام فاحشه
تعجب کردی!؟… میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هر دو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه،،،،دعایم کن!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

پروردگارا نام تو مقدس باد
در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌دادند و بيشتر مي‌خواستند توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.
پیوست و نقد مطلب در ادامه مطالب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 4:8 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

شاید این شعر رو قبلا خونده باشی

امروز و الان که اینجایی یه طور دیگه بخونش. مصرع به مصرع - حرف به حرف

ببین چی داره میگه!

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

                                        دو داستان کوچک از شخصی بزرگ 

نکته بی ربط!: من کاری ندارم که ایشون رو قبول دارید یا. با اسلام و امام دوستید یا د شمن. ولی اگه هم مشکل داری فکر کن که یه آدم این کار رو انجام داده، اصلا نه اسم داره نه دین ولی آزاده است.

اینطوری بخونش.

داستان اول

یک روز اهالی کوفه خدمت امیر میرسند و ناله و زاری که یا امیر چندوقتی است باران نیامده و بی آبیم. کودکان تشنه اند و دامها بی شیر. کاری برای ما انجام بده. دعایی کن!

حضرت علی (ع) می فرمایند: به کوچه بروید و سراغ حسین (ع) را بگیرید. کودکی 5 ساله است. می دانید. از او بخواهید که برایتان دعا کند.

برخی از این رفتار حضرت ناراحت شده و برگشتند و برخی نیز بدنبال طفل 5 ساله. به حسین (ع) رسیدند. گفتند: بابا گفته برای ما دعا کنی که بارون بیاد. آخه دچار بی آبی شدیم و ...

حسین (ع) در پاسخ فرمودند: فردا صبح برای شما رحمت باران خواهد بود هر چند که شما به من و فرزندانم آب را خواهید بست.

فقط ببینید چند سالش بوده و این مسئله رو میدونسته.

داستان دوم

به روایتی در روز عاشورا رهبر و فرمانده "جنیان" که نامش "زعفر" (که به غلط عوام، جعفر خوانده می شود) بود به نزد حضرت حسین (ع) می آید و از وی اجازه کمک می خواهد. به حضرت می گوید: اجازه بده تا به طرفة العینی با سپاهیانم همه لشکریان دشمن را در هم کوبم.

در پاسخ حضرت می فرماید: شرط انصاف نیست. آنان شما را نمی بینند و این عادلانه نیست. آنان تن به جنگ با 72 نفر داده اند نه بیشتر.                               روایت ها با استناد موثق هستند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

آیا دقت کردید تمام ادیان واقعی دنیا همه منتظر ظهور یک منجی و نجات دهنده هستند؟

1- اسلام : حضرت مهدی (عج)
2- مسیحیت : بازگشت حضرت مسیح
3- بودیسم : مایتریا یا رهایی بخش
4- زرتشت : سوشیانت یا سوشیانس
5- یهودیت : ماشیح
6- هندویسم: کلکی (آخرین آواتار ویشنو)

اگر بخواهیم بدون طرفداری و جهتگیری خاص احتمالات این واقعه را بررسی کنیم 3 حالت وجود دارد:


حالت اول این است که یک نفر به نیابت از همه منجیان برای همه مردمان و ادیان ظهور خواهد نمود و عدل و داد را برپا خواهد ساخت.
حالت دوم این است که همه منجیان باهم و در قالب یک گروه ظهور نموده و به برقراری عدالت و طرح و نقشه الهی همت می گمارند
و حالت سوم این است که هر منجی برای پیروان دین خود و با قوانین مربوطه که هر دین برای رهروان دارد ظهور نموده و وظیفه خویش را به انجام برساند.( متن کامل و تصاویر در ادامه مطالب)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |

 

کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

" خدایا کمکم کن"

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!!!

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....

چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط ججو خان(م.د) |